دلم یک خلوتگاه می خواهد ،
تنها،با تو...
تا روحت را در آغوش بکشم،                                               
برایم از شعر های بکر و دست نخورده ی ذهنت بگویی
که تا به حال به گوش کسی نرسیده،
برایم از فکر های نابی بگویی که در سر داری
تا به آن ها بخندم و در دل به داشتنت افتخار کنم،
از غم هایت،
ناراحتی ها،
از رنج هایی که می کشی،
دلم یک خلوتگاه می خواهد،
یک جای دنج،
تا برایم حرف بزنی،
تا بگویم که در کنارت هستم...
 
/ 7 نظر / 5 بازدید
وثوق

گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟ شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد غنچه‌ای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟ گریه می‌کردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی بس‌که دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی

وثوق

خيلي وبلاگ زيباي است و بسيار مفيد براتون همهخوبي هاي خدارو ارزو ميكنم [گل]

وثوق

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من شب هجران نکند قصد دل آزاری من روزگاری که جنون رونق بازارم بود تو نبودی که بیایی به خریداری من برگ پاییزی ام و خسته دل از باد خزان باغبان نیز نیامد پی دلداری من....

وثوق

می دانی؟ یک وقت هایی باید رویِ یک تکه کاغذ بنویسی تعطیل است و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت ... ... باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی در دلت بخندی به تمام افکاری که پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویی: بگذار منتظر بمانند.

..........

آرام بخوان چون آهسته نوشتم، بی پروا بخوان چون از خود نوشتم،نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم و از دل بخوان چون با دل نوشتم.

برده ولی آزاد

تقدیم شما از هرآنچه خوبیست[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] بر حقیقت تلخ بخندید تا برای خنده مجبور به شنیدن دروغ شیرین نشوید. [گل]

محمد

جالب بود.. تا برایم حرف بزنی تا بگویم در کنارت هستم..[دست]